تبليغاتX
عاشق تمام کسانی هستم که هرگز ندیده ام

عاشق تمام کسانی هستم که هرگز ندیده ام

شعر و داستان و تاریخ و فرهنگ بختیاری

بیندیش نه به نخستین گناه

به نخستین تسکین بعد از درد

به شوق گریه یقین بعد از جهنم تردید

به لحظه آغاز آفرینش بیندیش

که خدا کلمه را آفرید

وبا کشیدن اولین پرنده بر دیوار غار

شعر آغاز شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:21  توسط غلام حسین بابادی  | 

مراببخش که همیشه ترا میبرم با خودم

به دنیای خیال

وتو می ایی بدون سلام

ودر حضور مزاحمینی که همیشه در ذهن من

پرسه می زنند

به نقاط نا معلومی

از روح من خیره میشوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:50  توسط غلام حسین بابادی  | 

 

بدین نامهربانی

که تویی

بیم من همه از ان است

که دل دیوانه شود

ولی

سر زه فرمان

عشق تو هرگز بر ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:29  توسط غلام حسین بابادی  | 

بودن یا نبودن

 

پایش را که از جدول کنار خیابان پایین  گذاشت اتومبیلی که کنترلش را از دست داده بود با سرعت دیوانه واری به طرفش امد چشمهایش را بست ولی اتو مبیل با مانور گوشخراشی ازکنار او کذشت وبه زن جوانی در   انطرف خیابان نزدیک شد. احساس  عجیبی داشت  فکر میکرد این اتفاق را جایی دیده است صدای دل خراش کشیده شدن زیر چرخ ها و خرد شدن استخوانها و تا امد به سمت دیگری بچرخد نزدیکی ماشین بزرگی را کنار صورتش احساس کرد و بعد از ان سیاهی بود و دیگر هیچ .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط غلام حسین بابادی  | 

تجویز دیوانگی

 

داروی فلسفه

برای تجویز دیوانگی ام

بیابانی ست بی آب و علف

تا  هیچ موجود زنده ای

صدای مرا نشنود

با تمام سلول های تنم

دیوانه وار

نام مقدس تو را فریاد می زنم

 خــدااااااااااااااااااا..............

(غلام حسین بابادی)

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط غلام حسین بابادی  | 

سایه های مبهمی گویی هر لحظه

در من دورتر می شوند

ومن احساس می کنم تبدیل به حشره ای شده ا م

که تمام ناکامی های جهان را می بلعد

و  تنم موریانه میزند

 همه صورتم چشم می شود

وهی در خودم تکرار می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 4:20  توسط غلام حسین بابادی  | 

به یاد ایل:

 

نشسته پشت بر ده

یک زن تنها

به روی قله ای خاموش

و با چالاکی عمری که در دستان پیرش هست

به یاد ایل پشم می ریسد

به یاد ایل و یاد  دختر احمد

که شب تا روز

 دنیا رابه شکل یک سیاه چادر جلوی چشم می بیند

به یاد ایل و یاد مرد و زن هائی

که قلب هاشان بسان   هیزمی هرروز درون سینه می سوزد بیاد ایل

به یاد ایل و یاد دی بلال لی های عاشق خوان

که مانند دو چشم کور دختر احمد

فراوان ساده است و

  بیکران غمگین.

(غلام حسین بابادی)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8:8  توسط غلام حسین بابادی  | 

دلم همس بفکرسِِ

 

دلم همس به فکرتِ

جا نی گِرُم

یه جا که بگوی بشینم

ولا به خدا

نِشینم

دست خُومم اگوی که نید

مسلمونا

چه بکنم

دلم همس بفکرسِ 

غلام حسین بابادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:36  توسط غلام حسین بابادی  | 

 

 

 

شعر 1

(برای ثریا داودی حموله)

 

قبل از این که شعر از بین برود

تو برگزیده شدی

مانند آفتاب گردانها

 

ماه کج کلاه را بیدار باید کرد

رسالتی به تو واگذار شده

معصوم و مقدس

 

از آسمان آینه می بارد

برای شاعری

که از آن طرف بام بر زمین افتاد

شمشیرت را ببند![1]

 

  

شعر 2

 

(؟)

مانند سلولی سرطانی

در من رشد می کنی

و سایه ها

آن قدر تقسیم می شوند

تا ابرها

قبل از تولد میمیرند!

 

 

 

 



[1] کاش همه ی شاعران یک سر داشتند و من شمشیری(اقتباسی از شعر دختر آینه بر دوش ثریا داودی )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:10  توسط غلام حسین بابادی  | 

بازخوانی کوتاهی از «آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود ثریا داودی حموله»

انتشارات پازی تیگر(چاپ سال 1386)

 

کاش همه ی شاعران یک سر داشتند / و من شمشیری ص 40

به کدام حرف شاعر آسمان می بارد؟ص 62

«نام و نشانی ام را بر هیچ سنگی ننویسید/تنها کنار شعرهایم چراغی بگذارید»ص64

 

افکار و رفتار ما در قالب نوشتارها  و گفتار نمایان می شود. این کار با گذشت زمان و تثبیت شخصیت ادبی و فرهنگی و بلوغ فکری  بیشتر جلوه خواهد داشت.ما  در ادبیات و ذهنیات خود بدون  این که توان مقابله  داشته باشیم؛ ذات و درون خود را را باز گو می کنیم و خودآگاه و ناخودآگاه مان را روی کاغذ می ریزیم .شاید در نظر بعضی نقد تلخ ترین و گزنده ترین عامل پیشرفت  باشد اما این چنین نیست ؛ زیرا نقد همیشه راه گشا و سازنده است.به قول روسو:« اگر هنر وحقیقت نمی توانند کنار هم زندگی کنند،بگذار هنر بمیرد» و نقدهر چه تلخ و گزنده تر باشد؛ذات و  حقیقت آن بیشتر آشکار می شود.  از این رهنمون حکایتی را نقل به مضمون می کنم: روزی منتقدی به شاعری  گفت؛بچه هایت را به من بده، آنها زشت هستند من بچه های قشنگ تری به تو می دهم/ شاید حق با او بود/ولی من بچه های خود را بیشتر دوست داشتم؟!

 

این زمینه چینی بی طرفانه و بی غرضانه باعث شده تا در مود کتاب   ثریا داودی خود را به تکاپوی بیندازم و با احترام  یادی کنم از بانوی شعر سپید که واقعا از خواندن شعرش آن چنان لذتی بردم که نگفتنی است. زیرا در شعرهایش آن اندیشه ای را  پیش گرفته که  درکار  کمتر  شاعری   دیده می شود و در این وانفسای شعر و ادب  و شلم و شوربای  ادبیات خود غنیمتی است.

«آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود» شامل دو دفتر و پنج مجموعه بلند است...دفتر اول با« صدای کفش ها ی دختر جنوب» و «دختر آینه بر دوش»  شروع می شود و دفتر دوم با منظومه های «از دوسطط دارم های فی می نیستی» و«گزاره های ماه و شبانه های من و تو لی لی فلسفه»و « ثریانه ها» به پایان می رسد. کتاب در بستر مجاز و حقیقت  می چرخد،

«من به دنبال آفتاب گردانی بودم /که زمین را دیوانه کند»ص 10

«من آفتاب گردانی بودم/ که وقتی به نام تو می رسید/ دوباره شکفته می شد»ص 16

«از شکل تازه سکوت گفته بود/ و حروف شرجی تابستان/ از هجاهای خشکیده بر کارون/ تا دبستان مفتعلن و نمره های قرمز/ ما بچه های چهاربیشه/در آغوش بادهای سپید پیر شدیم/ به سرگردانی کبوتران«پشت برجپ و شهری که خانه هایش پلاک ندارد!»ص13

 

آفتاب گردان های او ما را در انتظار آب و آفتاب زنده نگاه می داند و صدای کفش های دختر جنوب چقدر شنیدنی و زیبا هست.او استمراری جدی در حرکت  و تکرار بعضی واژه ها دارد.گسستگی و در حین حال پیوستگی معنائی .و کلامی شعرهارا  به طبیعت زبان نزدیک تر می کند. آن قدر نرم و انعطاف پذیرند که گوئی قوئی بر سطح رودی دلخواه شنا می کند..او ساختار شعر را بر اساس معنا و موضوع بنا می نهد.استباط معنائی که مخاطب را احاطه می کند.او با رویکردی جدید آمده   شعر های «آسمان حرفی از گیسوان لی لی »این دفعه آن قدر بلندند که برای خواندنشان نفس کم می آوری!  از لحاظ معنائی و زیبا شناسی حرف برای گفتن دارد.  در «صدای کفش های دختر جنوب»آفتاب گردان ها پریده رنگ و غمگین هستند و در «دختر آینه بر دوش» منتظر نگاه دختری هستند که«روی بنفشه های بی فعل مکث می کند»

«حالا در انتهای خود ایستاده ام/ سمت روشن آفتاب گردان ها/ و به آوازهای مرده ی زنی فکر می کنم / که حتی یک عکس یادگاری با تو نداشت»ص 24

«زن شبیه ممیز مرده ایست/ کروشه را کنج لبهایش نصب می کند/ تا مکالمات درونی اش/ با هیچ سیبی ترکیب نشود/»ص 48

«تو که آمدی گره های روسری ام بیشتر شد/ تازه فهمیدم/ کفشهای دنیا هیچ ربطی به هم ندارد»ص 49

«ثریا نام کوچک ماه بود/ بنفشه ها دیوانه می شوند/ اگر تو را از رویاهای او بگیرند»ص 63

ثریا داودی در کتاب«اوفلیا تو نیستی با گیسوانم حرف می زنم» اتفاقی در شعر نو انداخت، و راه آهسته و کوتاهی انتخاب کرده بود، و شعرهایش در حد کوتاهی یک «آ]ه»بود و هایکوی وطرح های زیبائی ارائه داده بود و با کتاب «آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود»  راه نرفته را رفت و  چه آسان و زیبا از گفتن ها و نوشتن ها  سر بلند کرد. کلماتی که مرتب تکرار می شوند ولی همین تکرار آنها را بیشتر جلوه می دهد: گیسو،حروف،آسمان،آفتاب گردان، ماه، شعر، حروف نام تو...

 و عناصری که گوئی  که تازه جلوه کرده اند .آن چنان تحت تاثیر ذهنی قرار گرفته که مخاطب تا اندکی خود را فارغ از شو و شور دنیا حس می کند.او شاعر لحظه های ناب و ماندنی  است وبا  دوسطط دارم هائی که با پتک به سر و مغز می خورند.و ذهن ناآرام و خود را التیام می دهد. ترکیب هائی که هوشمندانه انتخاب شده اند.ثریا داودی همیشه در پی معنا و مفاهیم جدید است. گاه آسمانش دستاویزی است برای نگفته ها...  گاه آفتاب گردان ها را به سمت خود می چرخاند...گاه با گیسوان زنان تاریخی و اسطوره ای  گرم مکاشفه است .هم نشینی کلمات و محور های انتخابی  ما را رهنمون می کنند به  دیگر  دیدن...او ذهنی واقع گرا داردو  شعرش ماندگار و پر طنین است.با  ذهنیتی کاملا شاعرانه  در نثر هم شعر می نویسد.این کتابی کاملا زنانه است. صحبت از زنان تاریخی وآئینی و اسطوره ای و افسانه ای و ادبی است...ژاندارک، کوزت،اوفلیا،کلئو پاترا، پنه لوپه،لی لی،سیندرلا ،ونوس، ،شهرزاد،گردآفرید،تهمینه، منیژه، رودابه،فرنگیس، سودابه،بلقیس،حوا، شیرین،سردار مریم بختیاری، دختران تناردیه،دختران اهواز، ،دختران پارسوماش،دختران بختیاری...

گیسوان منیژه به ویروس آغشته است ص 26

چقدر گرد آفرید در این پیراهن به منازعه افتاد/ تا فعلهای زلیخا را باد ببرد ص 26

دختران بختیاری/ به انتظار سیبهای تازه به دنیا می آیند ص 29

من تنها تهمینه ای نیستم/ که پری های عشق را جاد ومی کند ص 36

اوفلیا/ گیسوانت بر شانه ام بریز ص 36

پس ژاندارک در چشم سرخ این پرنده چه دید/که از همه ی نام های آتش گذشت ص 37

زنان قندهار/ که فقط به شمعدانی ها آب می دهند ص 38

ما که از خواب دختران پارسوماش جلوتر بودیم/برای هم ناشناخته ماندیم ص 39

حجم شعر را متناسب با حوصله مخاطب می نویسد. از فاصله گذاری بین بندها پیداست؛ شاعری پر از منظومه های متفاوت است و ذهنیتی مختلط دارد... او با  استعاره و اشاره های ادبی ورویاهائی مدرن آمده  تا طرحی نو در افکند!! با خواندن «آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود» بر خلاف نظر دوستان هنوز تاریخ شعر به پایان نرسیده است. این کتاب برای من پناهی است نه گریزگاه...و دریچه ایست که برابر دیدگانم مانند چراغی روشن است:

 

«بند کفش های زمین را نبند/ اصفهان چشم به راه مسافریست/ کز آیینه های دور می آید»ص 16

صد سال دیگر/ که عشق را بتکانی/ کسری شکسته جواب سلام ما خواهد بود ص23

آن قدر مردیم/ که به افسانه ی گندم شبیه شدیم ص34

هر جا تو گریه کرده ای/کودکان برای چیدن انگور می آیند ص 26

                                                                                                          «غلام حسین بابادی/5/9/86»اهواز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:12  توسط غلام حسین بابادی  | 

 

ثریا داودی حموله

1

من آفتابم

تو آفتاب گردان

کودکانی که نام تو را دارند

به چشم های من هم عادت می کنند

 

2

ماه را به اسم کوچک من صدا بزن

آسمان شهریور

یک ستاره کم دارد

 

3

ماه یا خورشید

می خواهم

چراغی برگیرم از این گیاه

هنوز هم

حرفی از گریه های گندم با من است

 

 

بر گزیده از کتاب ثریا داودی حموله

«آسمان حرفی از گیسوان لی لی بود»

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:41  توسط غلام حسین بابادی  | 

حجم غریب: غلام حسین بابادی

 

در حجم انبوه اشیاء گمشده

زنانی که مردان خود را گم کرده اند

در پناه تیرهای چراغ برق

نا امیدانه سربلند می کنند

نه ه ه ه ه

من کسی را نکشته ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 8:55  توسط غلام حسین بابادی  | 

تو زیباه ترین

نگاه قاتل روی زمین را داری

اگر چه کسی را نکشته ای

و حس زنانی

که روزی عاشق ترین بودند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 20:52  توسط غلام حسین بابادی  | 

آن روز نابخشوده : غلام حسین بابادی

 

روزی شعری خواهم نوشت

و آرامش برکه را

بر هم  خواهم  زد

 

آن روز نابخشوده

در کام همه ی ماهی ها

تلخ خواهد ماند؟!

یا بادها هم

به علامت تسلیم

دستها را بالا خواهند گرفت؟!

 

بر من ببارید

 ای ابرهای  ملامت گو

آن روز

تنها  تحمل گریه های عاشقانه را  ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:38  توسط غلام حسین بابادی  | 

 

غمِ شادی: غلام حسین بابادی 

 

سالها به انتظار گذشت

نیامدی

به درگاه خانه ها

نه دل را طاقت ماندن بود

نه چشم را یارای نگاه

من همه ی شادی های زندگی را

با گیسوان تو گریستم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:55  توسط غلام حسین بابادی  | 

انسان: غلام حسین بابادی

 در ابتدا خدا بود

و خدا

بعد پنجره ها و گلدان ها به دنیا آمدند

 

در حجم عظیمی

از ستاره  ها

دیوارها و زندان ها بوجود آمد

 

 با کشیدن اولین پرنده بر دیوار

 دوست داشتن آغاز شد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:53  توسط غلام حسین بابادی  | 

 

هر کس

گمشده ای داشت

گریست

من نیز گریستم

بسان گمشده ای

که

به انتظار جوینده اش

گریه می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4:49  توسط غلام حسین بابادی  | 

 پرنده های مهاجر: غلام حسین بابادی

 

کاش ابری ببارد

شعرهای  مرا

به سرزمینی دور ببرد

می دانم

از این همه

رویــــا دیوانه خواهم شد

 

 دوست دارم

در مسیر پرنده های مهاجر بایستم

و نام های تو را فریاد بزنم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 7:58  توسط غلام حسین بابادی  | 

شهاب چشم: غلام حسین بابادی

عشق

مانند  شهابیست

که به چشم

مجال  پلک بستن نمی دهد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:23  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعری در وصف علیمردان بختیاری

 

شمشیر علیمردان طلای بی غش

به زمین برچ ازنه به آسماون تش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:27  توسط غلام حسین بابادی  |